پرنده...
یه روز از روزای بهار همون بهاری که هنوز رنگ و بوی زمستونو داشت ، یه پرنده پرش شکسته بود، تموم غصه دنیا رو تنش نشسته بود .
کنج یه دیوار زیر سرمای سوز دار بهار با خودش زمزمه می کرد : کی تموم می شه این سرمای غم بار. یه دفعه یه نسیمی از سر کوه بلند اومد و گذشت... پرنده بی قرار شد یه دفعه بی اختیار شد صدا زد: نسیم کجا میری ؟ منو با خود می بری؟
اون نسیم نازک و خوب با نگاهش آتیش انداخت به جون پرنده مون، پرنده داغ شد حس کرد یه چیزی توی قلبش آغاز شد . نسیم اومد آروم دست پرنده رو گرفت اونو برد، اما یه جایی نه خیلی دور پرنده رو گذاشت اونو بوسید ، راهشو گرفت و رفت... پرنده می خواست که داد بزنه حرف دلش رو فریاد بزنه . نسیم بهش می گفت من می رم اما یه روزی خیلی زود بر میگردم. از اون روز تا حالا پرنده ی ما نشسته چشم به راه، نسیم داره می ره هنوز، اما پرنده می گه شاید که بر گرده نسیم بیاد و اینجا رو ببینه ، منو پیدا نکنه .. شاید که دلگیر بشه از من بره و دیگه نیاد پیش من....
مشهد – خراسان
2/8/83
